ما همه فقیر هستیم

من برای چه
هر روز از غم های کوچکم بنویسم؟
وقتی قلبم به درد می آید،
خب به درک!

هم صدا می شوم
با دخترکی که میگوید:
من فقیر هستم

می گویم:
نه!
” ما همه فقیر هستیم ”

و بعد می زنیم زیر خنده…

دیدگاه‌ها

حکم قضا بگردان

بسه دیگه، خسته شدم از زندگی کردن
یا چرخ روزگار رو یه طوری دیگه واسم بچرخون
یا پیمانه ی عمرم که لبریز شده رو خالیش کن بفرست واس دوره ی بعدی تناسخ لازم یکی دیگه میشه

من که بی نیاز شدم رفت!

یک نظر

یکی که….

یکی بیاید با من حرف بزند
جام را از دستم بگیرد نگاهم کند

یکی بیاید بگوید زمستان را
بشارتی هست و بهارم کند

بگوید نه هر شاعری غمین ماندُ
نه هر روزگاری تیره ماند

یکی بیاید این وزن ها را
بهم ریزد و میان چشم هایم گریزد

یکی بگوید از طراوت ِ صبح ِ سرد ،
از آن دم که باد صبا مست میگریزد

یکی کز هجوم درد های ناگاه نگوید
چیزی بگوید که درد، رفته! خنده ناگاه بیاید

یکی بیاید یکی بماند یکی که اصلا،
قصد رفتن از میان چشم هایم ندارد

یکی باشد سمج! دلنشنینُ عاشق!
یکی بی انتها ، که سبز بماند!

یکی بود یکی نبود! آنکه بودش بیاید!
آنکه نبودش خود ، سلامت می رود….

۲ نظر

:|

کمی زیباتر
نحیف تر
و ظریف تر
مرا آفریدند در برابر کسی که
قوی تر بود
تنش و دستانش.

وقتی غمگین می شوم
می پرسد
مگر دختر ها غمگین هم می شوند؟

شاخ در می آورم
درجا!

ترجیح می دهد من یک دختر زیبا باشم
تا عمیق!

میگویم من معمولی هستم! و کمی خوش عکس
کمی غمگینم

میگوید چرا؟
خسته می شوم برای عرض پاسخ
ترجیح میدهم سکوت کنم

و مانند همیشه
یک تماشاچی می مانم
در برابر هجوم افکارم!

۲ نظر

مـِهر و دنیا

در هیاهوی ِ
خواستن و نخواستن ِ
نیازهای آدمی ،

عدم درک نیازها
عادلانه نمی سازد
این عرضه و تقاضا را

“کاش ها” می رویند
میان ناتساوی ها دردناک
و خواست “عدل”
اوج خودخواهی آدمیست…

دیدگاه‌ها

اعتراض

تمام شد
قطره قطره
این غم هایم

دیدی آخرش چه شد؟
امروز پشت تلفن صدای که را و چه را شنیدم؟
شنیدی امروز همه چه میگفتند؟

میگفتند روح پرخاشگرم را دیدند
دیدند که مدام فریاد میزنم
مرا در خواب هایشان دیدند!

صدها فرسخ ها آنطرف تر
در شهر مادری ات
مرا در خوابشان دیدند!

و در محله مان
همین نزدیک ترمان

همه فهمیدند
که من مجانی شده ام
و به خیال ها سپرده ام روح ناراحتم را

همه دانستند!!

من که لب نگشوده بودم

روح سرکشم
خود، همه جا سرک کشیده
رازم را فاش کرد!

همه
این روزها
نگران من هستند
زنگ میزنند
یا رو در رو
با من سخن میگویند
و می پرسند
منصوره ! چرا آشفته ایی؟

و تو باز هم سکوت کردی در برابر اعتراض هایم…

۲ نظر

شروع، همیشه خز است

برای من از چگونه آغاز کردن راه مگو
خیلی بلدی کاری کن که ،
تمام راه
با تو
همزیست شوم…

۴ نظر

اندر معایب چند کاره بودن.!

ساعت ها می نشینم باهاشان سخن می گویم ، حرف میزنم، بالای منبر می روم و سعی میکنم در حرف زدنم چیره دستی را بروز دهم طوری حرف میزنم که غایت منظورم را برساند و آنان را تشویق میکنم به تغییر در افکار و اذهان شان، ته حرفهایم که خستگی همراه با شادی دارم میگویم خوب است کمی تغییر میکنند اما باز می بینم نه! دوباره طبل خود را می زنند و به طرز عجیبی لجبازی و پافشاری خودشان را دارند و تازه طوری هم می گویند که ما بدهکار باشیم،
جنگ، جنگ است
اصولا ادم ها با هم میجنگند که به مقصود برسند
و هیچ جنگی سهمگین تر از این نیست که تمام عمر با تو همراه باشد و پیوسته برآن باشی که خودت را نگهداری و من خسته می شوم ، خسته از انتهای افکارم و تلاش هایم و حس میکنم همراه اینکه باید زندگی کنم باید چند کاره هم باشم! نخندید خب راست میگویم! هیچ چیز به اندازه ی چند کاره بودن سخت نیست….

انسان ها اصولا کج فهمن و همیشه از یک گوشه بگیری گوشه ی دیگری شان می ماند یکی از چند کاره بودن این است که هم باید زن بودنت را حفظ کنی و هم در کنارش به خواسته هایی که حق ار “انسان” هست برسی

گاهی به نهایت خشمم می رسم و هیچ ابایی ندارم که آن را بروز دهم… به من چه که در مخیله ی دیگری چی میگذرد یا اینکه در مورد چه فکر میکند گاهی سکوت میکنم به تلخی کوتاه جواب میدهم گاهی فوران میکنم و به امید اصلاح زبان می گشایم و سخن می گویم اندکی خب که نه، کمی بیشتر سخت است، سخت برای آن دخترها/زنهایی که زیاد میخواهند و آرام و قراری ندارند! گاه تعجب میکنم از میزان سازگاری هم جنسانم!

من خوب میدانم کسی که آزاد بار بیاید همین است! نتیجه اش این می شود که باید چند کاره بودن را تحمل کند و بکشد این بار سنگین را تا آخر عمرش و تا آخرین نفسهایی که میکشد ، شاید بعضی از ماها از چندکاره بودن خسته شویم و ببوسیم و بگذاریمش کنار و شاید تحمل میکنند و دم بر نمی اورند ولی من عادت نکرده ام! بلند می شوم و همین طور سعی میکنم بجنگم،

میدانم جنگیدن خوب نیست ولی احساس میکنم اگر نجنگم در مردابی فرو می روم که به حتی مرگ هم به سراغش نمی آید

یک نظر

زندگی بهانه ایی بیش نیست…

بدون شک زندگی در همان صبح سرد زمستان پار بود که من در کوچه ایی قدم میزدم و می دیدم چد قدمی جلوتر از من که یک مرد و یک زن بسیار نزدیک تر از حد معمول کنار هم راه می روند و هر از چند گاهی مرد دست راستش را به پشت و کتف های زن نگه میداشت.
ظاهری معمولی و ساده داشتند، زن چادری بود و مرد شلوار راسته و کاپشنی قهوه ایی
چشمان خواب آلود را باز کردم و نگاهم را متمرکز کردم و دیدم مرد همش سعی میکند با زن حرف بزند و خیلی به هم نزدیک بودند
قدم هایم را تند کردم گمان کردم جوان هستند
آن ها مسیر مستقیم را رفتند ولی من می بایست به سمت راست بپیچم، همانجا بود که چهره ی مرد دیدم
یه مرد بسیار معمولی، می لنگید موقع راه رفتن
بسیار می خندید و همش حرف میزد و گویا زنش را خیلی دوست داشت….
آنها با آنکه در سن میانسالی شان بودند زیبا و عاشقانه راه می رفتند و خیلی صمیمی و خیلی خوب…
با خودم گفتم لابد مرد چون عیب و ایرادی دارد اینقدر با زن مهربان هست، لحظه ایی از خودم بدم آمد یاد هزاران مرد دیگری افتادم که در زندگی شان بلاهای جسمانی سرشان آمده بود ولی اصلا با زن هایشان خوب نبودند
با خودم گفتم آدم خوب، خوب است و آدم بد، بد است و هیچ ربطی هم ندارد که سالم باشد یا به ظاهر ناسالم….
خنده ایی کوچک کردم و به مقصد که رسیدم آرام گرفتم ، وقتی به خانه برگشتم تمام موضوع را با هیجان به مادرم تعریف کردم و باز هم مثل همیشه به مادرم گفتم: زندگی بهانه ایی بیش نیست :)

۶ نظر

یک نویسه پاک

ماه رمضون بود
دلم هوس کرده بود بعد مدت ها برم زیارت…
گشتم و گشتم و فکر کردم واسه یه همسفر و همصحبت…
آخه هیچی به گپ و گفت دو نفره و دوستانه نمی چسبه
یکی از دوستان دوران دبیرستان و دانشگاهم رو یادم اومد، باهاش تماس گرفتم و قرارمون شد حرم مثل همیشه… هیچی بهتر از این نمی شد.

درست یکسال بعد از ازدواج دوستم میگذشت که من هم آخرین بار مراسم ازدواجش دیده بودمش. ازدواجش هم چند روزی قبل ماه رمضون بود

یه خورده که نشستیم و صحبت کردیم و کار به شوخی ازدواج نکردن من کشید و من گفتم ای بابا کی میاد ما رو بگیره حالا یکی پیدا شد اومد تو رو گرفت واسه ما که هیچی نموند!
گفت نه بابا شوهر چیه و … خلاصه درد دل کردیم و …
نماز زیارت رو که خوندیم، سریع جمع کردیم بریم خونه دوستم که هم با هم باشیم هم اون به تمیز کردن خونه اش برسه
یه اسمس هم زد به شوهرش و گفت نیاد و اینا چون دوستش خونه است و خلاصه میونه شون کمی شکرآب بود و من تمام مدت که یا به حرفاش گوش میکردم یا حرف می زدم روی کاناپه لم میدادم یا راه میرفتم یا در تمیز کردن خونه کمک میکردم.

همون طور که مشغول بودیم گفت منصوره چطور بریم مرده شور بشیم؟ گفتم ممم واسه چی
گفت من خیلی دوست دارم برم مرده بشورم چون وقتی به مرگ فکر میکنم یا وقتی میرم قبرستون احساس آرومی بهم دست میده برا همین دلم میخواد وقتی مرده ها رو میشورم یاد این بیفتم که دنیا هیچ ارزشی نداره و همین طور داشت دلایل خودشو ردیف میکرد

یاد همسایه مون افتادم که گفته بود یه روز در هفته بطور افتخاری میره غسالخونه بهشت رضا و از صبح تا شب مرده می شوره…

بدون اینکه تعجب کنم چون اصولا ادم عجیبی هست ابتدا سعی کردم شماره دفتر بهشت رضا رو از ۱۱۸ بگیرم و تلفنی روال کار رو بپرسیم که نشد.

اونروز بهش قول دادم که از همسایه مون بپرسم و بهش بگم.
چند روز که گذشت و من خانوم همسایه مون رو دیدم ازش پرسیدم که چطوری میره غسالخونه و …
اونم بهم ادرس داد و منم با دوستم قرار گذاشتیم که بعد ماه رمضون بریم

چند روز قبل دوستم تماس گرفت و با هم قرار گذشتیم که بریم سمت دفتر بهشت رضا که انتهای خیابان امام رضا بود
همونطور که داشتیم قدم میزدیم و خنده مون گرفته بود ، دوستم کفاشاشو نشون داد گفت ببین واسه اینکه پاهام دیده نشه این جوراب ضخیم رو پوشیدم و خیلی هم گرمم شده
یه مقنعه سرش کرده بود و یه چادر عربی و خلاصه جمع و جور بود.
گفت منصوره فوقش اگه نشد واسمون میشه خاطره و تا میگفتیم مرده شوری خودمون رو نمی تونستیم از خنده جمع کنیم.

از فلکه آب (میدان بیت المقدس) تا انتهای خیابان امام رضا رو سواری ون شدیم که راننده اش خانوم بود و جالب بود که هر مسافر مردی سوار میشد تا موقعی که پیاده نشده بود که یه خنده کوچیک گوشه لباشون بود و مدام راننده زن رو نگاه میکردند و من و دوستم اونا رو نگاه میکردیم!

دم در سازمان فردوس ها که رسیدیم خودمون رو جمع و جور کردیم تا خیلی رسمی و مودبانه وارد بشیم
رفتیم حراست و بعدش ما رو راهنمایی کردند نزد یه آقایی واسه ثبت نام و کارهای لازمه که خب این طبیعی بود یه خورده غیر طبیعی نگاهمون کنند!

وارد اتاق که شدیم ابتدا سعی داشتیم بگیم هر دومون برا مرده شوری اومدیم اما بعد من تصمیم گرفتم و صحبت ها رو به سمت دوستم متوجه ساختم و خودمو کشوندم کنار و در انتها یه فرم درخواست پر کردیم که حاوی درخواست کار غسال به طور افتخاری و گذراندن دوره ی آموزشی بود…

اون آقاهه هم گفت که ما بعدا با شما (دوستم) تماس میگیره و ما هم راهی مسیر برگشت به خونه شدیم…

هوا خوب بود ، آفتابی و نه چندان گرم، همه چیز خوب بود، کوچه ها و خیابون ها شلوغ بود و خب طبیعی بود.. چون اخر تابستون بود و زائرای زیادی اومده بودند مشهد
پیاده رو های خیابان های مشرف به امام رضا هم شلوغ تر بود
و من و دوستم با خوردن دو لیوان شیرنارگیل نشستیم حساب کردیم که این بنده خدا خیلی کاسبن و همین طور فروشگاه مشهد چرم رو که گشت و گذاری توش داشتیم و گفتیم بریم پولامونو جمع کنیم بیایم یه دونه پالتو بخریم :))
و سایر محصولات غیر چرمی که با قیمت های تقریبا بالا که گفتیم خب اینا هم برا مرفهین بی درد جامعه بد نیستند

اون خانوم راننده هم جالب بود
و عجیب تر من بودم -دختر تماشاچی- با چشم های نافذ که مات و بهوت می نگریستم و گاه معمولی از کنار چیزهای عجیب و غریب شهر می نگرم و هر بار که تصویری می بینم هزاران حرف و سخن به یادم می آیند و من نیز به رسم گذار و گذر دنیا میگذرم، قدم میزنم ، لبخند میزنم و گاه درد میکشم یا به ستوه می آیم از زندگی از همه چیز…

۴ نظر